سلامی دوباره به دوستان
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩  

سلامی دوباره به دوستان


 
 
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱  

تعدادى از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ۴ تا ٨ ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟» 
پاسخ هایى که دریافت شد عمیق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اینجا بعضى از این پاسخ را براى شما می آوریم:

 


 هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، )


 وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، )


 عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل، )


 عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یکنفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، )


 عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، )


 عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اینجورى هستند. (امیلى، )


 اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، )
(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)


 عشق هنگامى است که به یکنفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل،


 عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى،


 عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، )


 هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، )


 شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، )

و سرانجام ...

برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"


 
حسنی نگو , علاف و چش چرون بگو
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤  

حسنی نگو جوون بگو

علاف و چش چرون بگو

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه

نه سیما جون ،نه رعنا جون

نه نازی و پریسا جون

هیچ کس باهاش رفیق نبود

تنها توی کافی شاپ

نگاه می کرد به بشقاب!

باباش می گفت : "حسنی می ری به سر بازی ؟" -نه نمی رم نه نمی رم

"به دخترا دل می بازی ؟! " – نه نمی دم نه نمی دم

گل پری جون با زانتیا

ویبره می رفت تو کوچه ها

 -گلیه چرا ویبره میری ؟

 -دارم میرم به سلمونی

که شب برم به مهمونی

 -گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین 


یه کمی به من سواری می دی ؟

نه که نمی دم   -

 - چرا نمی دی ؟

واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم   -

اما تو چی ؟

نه کا رداری ؟ نه مال داری، فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه

در واشد و پریچه

با ناز اومد توو کوچه

- پری کوچولو ،تپل مپولو

می ای باهم بریم بیرون؟
 
مامان پری ،از اون بالا

نگاه می کرد توو کوچه را

داد زد وگفت: "اوی !بی حیا

برو خونه تون تورا بخدا

دختر ریزه میزه

حسابی فرز وتیزه

اما تو چی ؟


نه کا رداری ، نه مال داری، فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه


نازی اومد از استخر

 - تو پوپکی یا نازی ؟

 - من نازی جوانم  

 - میای بریم کافی شاپ؟

 - نه جانم !  

  - چرا نمی ای ؟

واسه اینکه من صب تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب -

اما تو چی ؟

نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه ...

حسنی یهو مثه جت

رسید به یک کافی نت

ان شد ورفت تو چت رووم

گپید با صدتا خانووم!

هیشکی نگفت کی هستی ؟

چی کاره ای چی هستی ؟

تو دنیای مجازی

علافی کرد وبازی

خوشحال وشادمونه

رفت ورسید به خونه

باباش که گفت: "حسنی برات زن بگیرم ؟" - اره می خوام اره میخوام

  "چاهار تا شرعن بگیرم ؟ "  - اره می خوام اره میخوام

حسنی اومد موهاشو

یه خورده ابروهاشو

درست وراست وریس کرد

رفت و توو کوچه فیس کرد

یه زن گرفت وشاد شد

زی ذی شد ودوماد شد


 
 
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳  

بچه که بودیم . . .

کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

را از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

دنیا را ببین...

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی

دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد

چه بودیم دوستیامون تا نداشت

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم

 

 

 


 
 
ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳  

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟...

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند! این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد... 

بیایید عشق را با یکدیگر احساس کنیم


 
 
ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠  

سلام به همه دوستای گلم
لطفا تا آخر متن بخونید تا بفهمید که چه گنج هایی دارید
 
 تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86هزار و 400 تومان به حساب شما واریز می شود و تا آخر شب فرصت دارید

همه پولها را خرج کنید ،‌چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود .

در این صورت شما چه خواهید کرد ؟

البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید !
هر کدام از ما چنین بانکی داریم : بانک زمان
هر روز صبح ،‌در بانک شما 86400 ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد .
هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود .

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده ،‌می داند .

ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده ،‌می داند .

ارزش یک هفته را سر دبیر یک هفته نامه می داند .

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد ،‌

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جامانده ،‌

و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده ،‌می داند .

هر لحظه گنج بزرگی است ،‌گنجتان را مفت از دست ندهید .

باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند .

دیروز به تاریخ پیوست .

فردا معماست .

و امروز هدیه است

 
 
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱  

یلدا مبارک
تپشهای قلبم را به باور خاطره هایم پیوند می زنم ،
و سرزمینی را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاریخ ، برای نوباوگان خاک و تازه به دوران رسیدگان تاریخ زمزمه می کنم .
زمزمه می کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم ،
من از نسل نورآفرینان پاک ،
از سلاله پاک آریائیان بردبارم ،
منم میراث هزار ساله زمین ،
همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،
همان پیام آور مهر و دوستی ،
همان گرفته در فش آشتی بر دوش
نه خود ستیزم ، نه دیگر ستیز
مرا و یادگاران مرا به نیکی یادآر
که یادگار یادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛
. . .
 


 
 
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧  

زندگی کوتاه است، قواعد را بشکن، سریع فراموش کن، به آرامی ببوس، واقعاً عاشق باش، بدون محدودیت بخند، و هیچ چیزی که باعث خنده ات میگردد را رد نکن...


 
 
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤  
  • اگر هرکس فقط به اندازه دانش خود حرف میزد چه سکوتی بر دنیا حاکم میشد گاندی

  • حکمت باد نه در لرزاندن برگه درختان است بلکه در امتحان ریشه هاست


  •  
     
    ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠  

    عشق شاید تنها جایزه ی این روزگار نا مهربان است که برای بردنش نیاز به پارتی نیست . برایش فرقی نمیکند که تو مردی یا زن و شاهی یا گدا هر که هستی باش تنها شرط آنست که ارزشش را داشته باشی

    ------------------------------------------

    لازم نیست که من با تو باشم یا تو با من باشی ، لازم است هر کدام خودمان باشیم با قلبی که برای همدیگر می تپ